ساختمان های متحرک و معماری دینامیک فوریه 24, 2008
Posted by امیر in معماری و شهر سازی.5 comments
یک معمار ایتالیایی اهل شهر فلورانس به نام آقای دکتر دیوید
فیشر ، اولین آسمانخراش متحرک دنیا را برای شهر دبی امارات متحده عربی طراحی کرده و عنوان اولین معمار دینامیک دنیا را گرفت.این ایشان مدرک Ph.D خود را از دانشگاه کلمبیا نیویورک دریافت کردند. آسمانخراشی که ایشان طراحی کردند به بوسیله نیروی باد حرکت میکند ، دارای جالبترین مراحل ساخت میباشد. مراحل ساخت این آسمانخراش بیشتر شبیه به اسمبل قطعات از پیش ساخته میماند تا سفت کاری طبقه به طبقه.تصویری از این آسمانخراش متحرک را برای شما میگذارم.با این حال پیشنهاد میکنم که به وب سایت ایشان برید تا اطلاعات بیشتری به دست بیاورید. با این حال من هنوز نمیدوم که چرا برای تمامی رشته های دانشگاهی بورسیه خارج از کشور میدهند ، الا به رشته هنر و معماری و شهرسازی !!!
کمی هم از یک معمار فوریه 14, 2008
Posted by امیر in مطالب روزمره.2 comments
بعضی از دوستان برام ایمیل ارسال کردند و گلایه هم کردند که مگه رشته تو چیه. چرا مطلب معماری نمیزاری. باید عرض کنم نمیتونم. از یک طرف درگیر سایتها هستم. از طرف دیگر درگیر طراحی آرم شرکت هستم. از طرفی درگیر شرکت هستم. از طرفی دوباره در گیره مجله خانه سبز هستم(شدم خبرنگار افتخاری). از طرفی در گیره انجمن دانشجویان دانشگاه آزاد نجف آباد هستم(iaun.net). با هزار زحمت و خواهش و تمنا انجمن معماریشو راه انداختم که بچه های معماری اینقدر معذب نمونند و ده ها کار دیگه که خودمم نمیدونم چیه. به هر حال قول میدیم مطلب بزارم . بعد همین پست یکی میزارم.
نماد فروهر فوریه 7, 2008
Posted by امیر in مطالب روزمره.2 comments
نیاکان ما از چند هزار سال پیش دریافته بودند که هر انسان زنده از تن، جان، روان، وجدان و فروهر (Fravahr) سرشته شده که پویندگی و بالندگی انسان از کوشش و جوشش آن هاست.
فروهر از دو واژه ی “فره” به معنی جلو، پیش و “وهر” یا ورتی به معنی برنده و کشنده درست شده است و شاید بتوان گفت از نظر زندگی، فروهر بزرگترین و باارزش ترین جزء وجود انسان است ، چون پرتوی از هستی بی پایان اهورامزداست که انسان را به سوی رسایی رهنما می شود و
وظیفه ی پیش بری و فرابری، برای انسان به برترین پایه ی هستی را داراست. و پس از مرگ با همان پاکی و درستی به اصل خود (اهورامزدا) می پیوندد.
امروزه نگاره ی زیر بین زرتشتیان نمایانگر شکل فروهر است و به عنوان نشانواره ی دین زرتشتی به کار می رود. این نگاره، گذشته ی چندین هزارساله داشته و شبیه آن در جاهای دیگر و نزد قوم های دیگری دیده شده است ولی شکل کنونی آن در کتیبه های هخامنشی بالای سر پادشاهان دیده می شود.
تصویر فروهر
هر پاره ای از نگاره ی فروهر یادآور اهمیت و مسولیت فروهر در زندگی است:
1- سر: سر فروهر به صورت مردی سالخورده است تا با دیدن آن به یاد آوریم که فروهر مانند بزرگان و افراد مسن ما را راهنمایی می کند.
2- دست ها: دست های فروهر به طرف بالاست به خاطر آنکه همیشه به اهورامزدا توجه داشته باشیم.
در دست فروهر حلقه ای وجود دارد که آن را نشانه ی احترام به عهد و پیمان می دانند.
3- بال ها: بال های فروهر باز است. چون با دیدن بال های باز، ذهن انسان متوجه پرواز و پیشرفت شده و از دیدن این دو بال باز فورا به یاد می آورد که فروهر او را به سوی پیشرفت و سربلندی راهنمایی می کند.
همچنین هر بال خود دارای سه بخش است که نشانه ی اندیشه نیک، گفتار نیک و کردار نیک بوده و با دیدن این سه بخش آگاه می شویم که هرگونه پیشرفتی باید از راه درست یعنی به وسیله ی اندیشه و گفتار و کردار نیک انجام شود.
4- دایره میان شکل: دایره خطی است منحنی که از هر نقطه ی آن شروع کنیم باز به همان نقطه خواهیم رسید. منظور از این دایره در میان فروهر، نشان دادن روزگار بی پایان است. به این معنی که هر عمل و کرداری که در این زندگی (روی دایره) صورت گیرد نتیجه ی آن در همین دنیا متوجه انسان است و اثر آن باقی خواهد ماند. (باز به همان نقطه از دایره خواهد رسید). و در جهان دیگر روان از پاداش یا جزای آن برخوردار خواهد شد.
5- دامن: دامن فروهر از سه قسمت به وجود آمده که نشانه ی اندیشه و گفتار و کردار بد است . از مشاهده ی این سه بخش درمی یابیم که همواره باید اندیشه و گفتار و کردار بد را به زیر افکنده، پست و زبون سازیم. (همانطور که دامن در زیر قرار دارد)
6- دو رشته ی آویخته: این دو رشته نشانه ی سپنتامینو (مینوی خوب) و انگره مینو (مینوی بد) است که همیشه ممکن است در اندیشه ی انسان ظاهر شوند . وظیفه ی هر زرتشتی این است که خوبی را در اندیشه ی خود قرار داده و بدی را از آن دور کند (نیک بیندیشد).
منابع :
1- منوچهرپور، منوجهر. بدانیم و سربلند باشیم: فشرده ای از آموزش های دین زرتشت. تهران: فروهر، 1377. ص. 54-50 .
2- در راه شناخت دین زرتشت. تهران: فروهر، 1380. ص. 28-27
منبع : http://forum.shafighi.com
بزرگترين دروغ : تحصيلات تا سطح ديپلم کاملا رايگان است فوریه 6, 2008
Posted by امیر in سیاسی و اجتماعی, مطالب روزمره.add a comment
به احتمال خيلي زياد شما اين جمله را بارها و بارها هم ديده ايد و هم شنديده ايد. دروغي که به جز ناتواني و فساد آموزشي جمهوري اسلامي ، چيز ديگري در پي ندارد. من نميدونم پس از اين کمک به مدرسه ها و شهريه ثبت نام براي چي هستش ؟ وقتي که مراجعه ميکنيم تا کارنامه خودمان يا خواهر و برادرمان را بگيريم با اين صحنه روبرو ميشويم تا به کمک به مدرسه نکنيم از کارنامه خبري نيست ؟ دلم به حال اون دسته از کارگران زحمت کشي ميفته که با هزار بدبختي پول شهريه ثبت نام بچشون ار جور ميکنند. حالا بايد بازم شرمنده بچه و خانوادشون باشند. نميدونم چرا با اينکه اين آدم هاي علاف هر روز توي خيابون ميريزند و مرگ بر شاه و مرگ بر آمريکا و مرگ بر … ميدهند ، چرا اين پهن گنديده درون مغزشونو به کار نميندازند تا به جاي دشمن تراشي دانشمنداني بسازند که نيازهاي خودمون را رفع کنند . خدايا پس اين دوره کي تموم ميشه؟
گذري بر وبلاگ نويسي و آزادي بيان در جمهوري اسلامي ايران فوریه 6, 2008
Posted by امیر in سیاسی و اجتماعی, مطالب روزمره.add a comment
بيش از 4 سال است که به وبلاگ نويسي مشغولم. به جرات ميتونم بگم جزء قديميترين وبلاگ نويس هاي ايراني هستم. تقريبا از تمامي سيستم هاي پارسي زبان استفاده کردم. از پرشين بلاگ و بلاگ اسکاي بگير تا ميهن بلاگ و بلاگفا و کاسپين بلاگ و … . در هر سيستم هم داراي چندين وبلاگ بودم و هر کدوم از آنها بطور تخصصي بر روي موضوعي داراي فعاليت و مطالب بودند. البته در اين چند سال چندين بار شده که خودمو از اين کار جدا کنم ولي نشده. در اين چندسال چيزهايي ديدم که هم منو خوشحال ميکرد و هم اونقدر ناراحت ميگرد تا بغض گلومو ميگرفت. وبلاگ نويسي هم مثله خيلي چيزهاي ديگه اي که با اومدنش توي ايران بي ظرفيتي مسولان را نشان ميداد بود. هيچ ميدونيد الان خيلي بيشتر از اون چيزي که توي ذهنتون است ، ما زندانيان سياسي و جواني داريم که فقط و تنها جرمشان وبلاگ نويسي سياسي است ؟ هيچ
ميدونيد در خارج از کشور قدرت در دستان روزنامه نگارها و وبلاگ نويس هاي سياسي است ؟ بله و اين چيزي است که در ايران نيز مانند بقيه چيزها 180 درجه برعکس است و اينگونه افراد هميشه يا فراري هستند و يا در زندان اوين هستند. آيا سرکار خانم زهرا کاظمي يادتون است ؟ خبرنگار ايراني مقيم کانادا . ميدونيد ماجراي ايشون چي است ؟ تنها خلاف و دليل دستگيري ايشون اين است که داشتند از خلاف کاري چند مامور قانون که فکر کنم وزارت اطلاعتي بودند عکاسي کردند . ماموران هم متوجه ميشوند و ايشان را دستگير ميکنند . از ايشان درخواست ميکنند که فيلم را به آنها تحويل دهد ولي ايشان به دليل حس انساندوستي و از خود گذشتگي از خود فداکاري نشان ميدهند و فيلم را به آنها تحويل نمي دهد. ديگه ما هيچي نفهميديم تا اينکه توي اخبار شنيديم ايشان دست به خود کشي زدند و جسد ايشان براي کالبد شکافي در اختيار پزشکي قانوني قرار گرفته. بعد از پيگيري زياد هم پزشک اينگونه بيان ميکند :
طبق کالبد شکافي انجام گرفته ، ما هيچ اثري از خود کشي نديديم و بالعکس دليل مرگ ايشان ضربهاي است که با جسمي محکم بر سر و جمجمه ايشان وارد شده است .
جالب توجه اين است بعد از اين قضيه ديگه از دکتره خبري نشده چون به احتمال زياد سر ايشان رو هم مثل زهرا کاظمي زير آب کردند. جالبتر هم اينکه وزرات اطلاعات وقت ، خيلي با کمال
آرامش و پوزخندي شيطاني ، از اين دو ماجرا اظهار بي اطلاعي ميکنند و دوباره ميگه که چيزي جز خودکشي يک تبعه کانادا بيشتر افاق نيفتاده و شما هم اينقدر ماجرا را شلوغ نکنيد !!!
خلاصه اينه سرانجام آزادي بيان توي ايران چيزي جز زندان و مرگ و بي اطلاعي خانوادهها از فرزندانشان نيست .
چه پدر و مادرهايي که گريه کنان و التماس کنان بعد از چندين ماه بي اطلاعي از فرزندانشان فقط خواستار اجساد فرزندانشان هستند تا مراسمي آبرومند در خور فرزند فهيم و سلحشورشان اجرا کنند .
خدايا ، چنان کن که سرانجام کار تو خوشنود باشي و ما رستگار . آمين.
چرا سرويس Webshahr جاي Mybboard فارسي را گرفت ؟ فوریه 5, 2008
Posted by امیر in شرکت پاتریس, فناوری اطلاعات و ارتباطات, مطالب روزمره.add a comment
ما فارسي زبانان تقريبا براي همه سيستم هاي مديريت محتواي تحت وب ، داراي يک مرجع فارسي هستيم. يکي از مهمترين مراجع که تقريبا مهمترين مراجع نيز هستند ، سيستم هاي انجمن ساز يا Forum ميباشد. اين سيستم ها داراي دو نوع Open Source يا رايگان و خريدني هستند که تقريبا بيشتر کاربران ميل به استفاده از سيستم رايگان دارند. اما در ايران تقريبا براي هر سيستم چند مرجع وجود دارد.
يکي از اين مراجع که خيلي هم داراي کاربران زيادي است ، مرجع Mybb فارسي است. اما دو مرجع داراي بيشترين فعاليت و کاربران را دارا ميباشد.
الف)Webshahr
ب)Mybboard.ir
از نظر شخصي من و تحقيقاتي که در اين باره انجام دادم بيشتر کاربران پشتيباني وب شهر را بيشتر مي پسندند که داراي دلايل متعددي است. از جمله اين دلايل ميتوان به موارد زير اشاره کرد :
بيشتر کاربران اينترنت افراد مبتدي هستند که بيشتر سراغ وب گردي و اينجور کارها ميروند. بنابراين با سيستم هاي مديريت محتوا آشنايي ندارند. اين موضوعي است که وب شهر براي اينجور افراد نيز تدابيري انديشيده است.
يکي از مهمترين و اصلي ترين دليل برد وب شهر نسبت به Mybboard.ir اين است که اين فروم را پس از فارسي کردن کامل و رفع نقص هاي امنيتي ، آن را بطور کامل و پکيج آماده نصب ارائه ميدهد و حتي پس از نصب کل سيستم فارسي است و نيازي به تغييرات در سيستم وجود نيست. ولي در Mybboard.ir شما بايد فايل زبان را جدا و سيستم را جدا دانلود کرده و در ضمن پس از نصب نيز کليه سيستم به زبان اصلي است و نياز به تغيير در سيستم.
مطلب بعدي اين است که در Mybboard.ir ساب دومين متفاوت وجود دارد. مثلا براي بخش قالب نياز به دوباره عضو شدن و … ميباشد.
در کل اينها دلايلي هستند که من به آنها رسيدم و ممکن است نظر ديگران متفاوت با اين مطالب باشد. به نظر من اگر Mybboard.ir به اين موضوعات توجه کند ، ميتوان موفقيت چشمگيري را از آنها در آينده اي نزديک انتظار داشت. به هر حال کسي که از کسي انتقاد ميکند ، مثل مادري است که براي موفقيت فرزندش او را تنبيه ميکند. ما هم موفقيت سيستم هاي فارسي زبان را ميخواهيم چون در حال حاضر بيشتر مصرف کنندگان اينترنت خاورميانه را ايرانيان تشکيل ميدهند. اميدوارم اين مطلب مورد نظرتان واقع شده باشد.
حجاب و طرح امنيت اجتماعي فوریه 4, 2008
Posted by امیر in سیاسی و اجتماعی.add a comment
نميدونم چرا ولي من با اينکه يک جنس مذکر هستم ولي خيلي دلم به حال بانوان کشورم ميسوزه. چرا که با اينکه مسولان کشورمان اکثرا که يعني در واقع همشون از جنس مذکر هستند براي زنان و دختران ايران زمين قانون تعيين ميکنند. نميدونم آيا کسي با نظر من موافقه يا نه ولي به نظر من بايد مسوليت اين طرح را به دست انجمن جوانان شهر خودشان بسپارند. بانوان جوان و مديريت جوان. يکي از آشنايان که چند وقت پيش از تهران به اصفهان آمده بود ، با اينک يک خانم و يک مادر است اينگونه برايم ميگفت :
قبل از اجراي اين طرح ، تهران شهر شاد و پر جنب و جوشي بود. مردم زنده بودند. لباسهاي رنگارنگ ميپوشيدند. لبخند بر روي لبهاي مردم بيشتر از ناراحتي بود. زندگي جريان داشت. اما درحال حاظر شهر سياه شده. ديگه دختران آرايش نميکنند. ديگه از جنب و جوش خبري نيست و در واقع شهر مرده. توي يکي از سايتهاي اينترنتي که خوشبختانه توسط فيلترينگ قوي مخابرات قابل دسترسي نيست ، به اين مطلب جالب برخوردم که بدون کم و کاست براتون ميزارم. در آن وب سايت اينگونه نقل شده که :
آقايان! ملت ايران نمی تواند موضوعی به نام حجاب اجباری را بپذيرد، نه اجباری برداشتن آن را می پذيرفت و نه اجباری نگه داشتن آن را می پذيرد، اين گروهی که نمی توانند اين وضع را رعايت کنند، حداقل نيمی از جامعه ايرانند، شما اگر از نيمی از جامعه ايران متنفريد، مثل خيلی از مردمانی که از ديدن مردم شاد و سرخوش رنج می کشند، می توانيد به روستاها پناه ببريد، يا از خانه خارج نشويد
صدای ضجه دخترکی که جيغ می زند و نمی خواهد به زور سوار ماشين پليس شود، بی شباهت نيست به صدای فرياد و ضجه صحنه ای از فيلم هزاردستان که در آن امنيه رضاخانی، زنی محجبه را به زور چادر از سر می کشيد، با اين تفاوت که در اولی تمشيت و تنبيهی در کار است و در دومی مامور می ماند و چشمان تيز و تند و عصبانی جمع که محاکمه اش می کنند و مجازاتش می کنند و محکومش می کنند
روزی را به ياد می آورم که دختران دانشکده ادبيات دانشگاه شيراز در همان سال ۵۷، گروهی بچه تهرانی ها بودند که همه شان يک جور لباس می پوشيدند، تی شرت های آستين حلقه ای آبی آسمانی با شلوارهای لی لوله تفنگی، ده پانزده نفری می شدند و راستش را که بخواهيد وقتی در حياط دانشکده راه می رفتند، احساسی از زنده بودن و بودن و نفس کشيدن در تمام فضا احساس می شد، تا اينکه در تهران ماجرای « ياروسری يا توسری» پيش آمد و درست همان روزها بود که قرار بود از هفته ای ديگر حجاب تقريبا اجباری شود. من و يکی دو دوستی که طرفدار انقلاب و آيت الله خمينی بوديم با حسرت به دانشکده پر شر و شور و پر از زندگی شيراز نگاه می کرديم و هرچه چشم می بستيم قدرت تصور زمانی را که همه زنان در شهر مجبور شوند روسری بپوشند نداشتيم، اصلا قدرت تصورش را نداشتيم… اما برايتان داستانی را بگويم از دخترکی جوان و شوخ و شنگ که اتفاقا شيرازی نبود، رفيقی بود که هر روز می ديدمش و از قضای روزگار نه صنمی بود و نه سروقدی و نه روی چوماهی، دخترکی بود که مهندسی می خواند و خرده هوشی داشت و سر سوزن ذوقی، اهل کاشان هم نبود. فرض کن نامش شعله بود، شعله ای و آتشی و شوقی. جمعه ای بود و پنجشنبه ای که برای دو روز کوه رفتيم و از قضای روزگار، همين دکتر جعفر توفيقی وزير هم که آن روزها دانشجو بود، همراه مان بود. اين دخترک که رفيقی بود و شلوار مخمل کبريتی مد آن روزها را می پوشيد و پيراهن مدل شانگهای به تن می کرد و دکمه اش را تا بالا می بست، در آن روز با ما به کوه آمد، و کوه جايی است که محمد از آن پيام می گرفت و موسی از آنجا ده فرمانش را آورد و نمی دانم حضرت عيسی پشت کوه کاری کرده بود، اما اين را می دانم که اکثر علمای ما از پشت کوه آمدند. بالاخره از کوه برگشتيم و صبح زود به خوابگاه رفتيم و عصر که شد بعد از شرکت در کلاسها، رفتم به خوابگاه دانشکده پزشکی، از دور ابراهيم نامی از دوستان را ديدم که صدايم می زد و در کنارش خانمی با مقنعه و چادر و دستکش مشکی ايستاده بود، از همان جانورانی که تا آن روزها کمتر ديده بوديم. خوشم نمی آمد و رو به او هم برنگرداندم، به سوی ابراهيم نگاه کردم و حالی و احوالی، به خانم چادری اشاره کرد و گفت: نشناختيش؟ شعله است! و من برگشتم و شعله را نگاهی کردم. شعله ای که ديروز موی و رويش را می ديديم، حالا انگار هزار سال دور شده بود، گفتم: تو چرا اينطوری شدی؟ گفت: خودم هم نمی دونم، ولی عادت می کنم، حالا همين طوری گذاشتم. در همان سالها بود که صدای حی علی الحجاب دکتر شريعتی از هر بلندگويی به گوش می رسيد و هر بلندگويی دائم در حال اثبات اين مدعا بود که فاطمه، فاطمه است و اشتباه نگيريد، فاطمه را با اقدس و شهناز و شهين و مهين اشتباه نگيريد، فاطمه فقط فاطمه است. انگاری که می ترسيد ما عوضی به جای فاطمه سراغ گوگوش برويم.
اسم دخترش را گذاشت فاطمه، به عشق دکتر شريعتی، به عشق انقلاب، به عشق جنگ، اما فاطمه از روی متد تربيتی « فاطمه فاطمه است» بزرگ نشد، به همين دليل وقتی پانزده ساله شد، زير زيرکی با همه بچه های آپارتمان شان فيلم رد و بدل می کردند و دوست پسرش که می آمد، دو تا کوچه آنطرف تر، فاطمه را می ديدی که در حال دويدن است و وقتی به موتور پسرک می رسيد چادر را گوله می کرد توی کيفی که همراهش بود و محکم پسرک را بغل می کرد و پشت موتور می نشست و پسرک لايی می کشيد وسط ماشين ها که نکند غربتی های حزب الله گير بدهند و ضايع بازی دربياورند، باد می خورد توی صورت نوزده ساله فاطمه و زندگی را دوست داشت و دوست دارد و دوست دارد. پدرش چهار سالی در جبهه بوده، دو برادر مادرش در جنگ کشته شده اند، يک دائی اش در جنگ معلول شده و خانه پدربزرگ در سولقان است، جايی که اسلام محکم ايستاده است و فاطمه هم ديگر اصلا فاطمه نيست، گاهی می شود مونا و گاهی می شود چيزی ديگر، تنها چيزی که توی کتش نمی رود اين است که فاطمه فاطمه است.
تو چه می گوئی رئيس؟ تو حرف حسابت چيست؟ تو که دست دختر مردم را می گيری و در حالی که او نمی خواهد سوار ماشين پليس شود و ضجه می کشد، بزور می کشی اش داخل ماشين و بزور در را قفل می کنی و پرتش می کنی گوشه سلول که پدر و مادرش بيايند، با سندی در دست و نگاهی پر از نفرت توی صورتشان و هزار تير زهر آلود که از چشمان برادرش يا شوهرش به سوی تو شليک می شود، از آنها می خواهی که تعهد بدهند که ديگر دخترشان بدحجاب در شهر نمی گردد و پدر با خودش قسم خورده که اگر کليه اش را هم بفروشد، دخترش را از اين جهنم نجات می دهد و می فرستد فرنگ که ديگر گرفتار لجن هايی مثل شما نشود. و آنها هم تعهدشان را می دهند، و تو دخترک را از سلول آزاد می کنی و سعی می کنی پدرانه نصيحتش کنی، همان نصيحت هايی که به دختر خودت می کنی و تا به امروز فايده نکرده است، امشب دخترت از تو خواهد پرسيد: بابا! تو هم قاطی اين لجن ها بودی؟ و تو يک باره بوی لجن پر می شود زير بينی ات. دوباره می پرسد: بابا! تو هم قاطی اين لجن ها بودی؟ تو می پرسی: کدوم لجن ها؟ دخترت می گويد: همين هايی که اون دختره رو بزور سوار ماشين می کردند و اون جيغ می کشيد؟ و تو می مانی که چطور همه اين تصوير را ديده اند؟ تو که کاری نکردی، فقط هلش دادی تو و در را بستی و بردی به مرکز و بعد هم آزادش کردی. دخترت می گويد: بابا! خدائيش تو هم جزو همين لجن هايی؟ تو هم دخترها رو کتک می زنی؟ و تو نگاهش می کنی و به سويش می روی و بغلش می کنی و می گوئی: « بابا! به من می آد که از اين کارها بکنم؟»
رئيس! من که چيزی به دخترت نخواهم گفت، اما تو خجالت نکشيدی که چنين کاری کردی؟ آی برادر جوان خنده روی عزيز! تو از روی دختر کوچک پنج ساله ات شرم نمی کنی که مادری را که می گويد دختر پنج ساله اش در مهد کودک منتظر اوست، در خيابان نگه داشتی و اشکش را درآوردی؟ خدا به آن بزرگی تمام آن بهشتی را که تو با همين طرح مقابله با بدحجابی از دستش دادی، مفت و مجانی در اختيار اين مادر گذاشته بود، ان وقت تو ام القرای اسلام را برايش جهنم می کنی؟ اگر روزی دخترت از تو بپرسد که پول لباسی را که برايش خريدی از کجا آوردی، رويت می شود بگوئی از کتک زدن دختران و مادران و زنانی که هيچ جرمی نداشتند، پول درآوردی. فردا شب هم سعی می کنی در مهمانی حانه عموخان چنان وانمود کنی که تو ديگر در نيروی انتظامی نيستی و منتقل شده ای به وزارت کشور و کار ستادی می کنی. آخر مرد حسابی! جناب سرهنگ! استاد! اين چه پولی است که می گيری؟ پول کتک زدن زنانی که نمی خواهند چنان لباس بپوشند که تا ديروز مجاز بود و امروز نيست؟ پول فحاشی و مزخرف گويی به زنان و دخترانی که توی کت شان نمی رود که وقتی پدرشان و برادرشان و شوهرشان کاری به لباس پوشيدن آنها ندارند، تو برای شان تعيين تکليف کنی؟ اين چه پولی است که با آن قسط خانه را می دهی و اضافه کار می گيری؟ راستی! اسم اضافه کاری که برای اينکه اشک زنان مردم را دربياوری و با يک مشت زن نکبت بدقيافه عقده ای وسط خيابان جلوی کسانی که مثل آدم لباس پوشيدند، بگيری، چيست؟ اضافه کاری برای طرح؟ اضافه کاری برای طرح ۰۰۳ ؟ يا اضافه کاری برای امر به معروف؟
من نمی فهمم اين آقای موسوی اردبيلی چه می کند؟ اين آقای جوادی آملی چه می کند؟ اين آقای طاهری اصفهانی چه می کند؟ اين آقای هاشمی و عبدالله نوری و خاتمی و کديور و اشکوری چه می کنند؟ مگر يکی از شرايط امر به معروف و نهی از منکر کردن، داشتن و نداشتن فايده نيست؟ وقتی مرجع تقليد و مجتهد جامع الشرايط يا هر مجتهدی می بيند که ۲۵ سال است دارند به اين مردان و زنان، امر و نهی می کنند که حجاب تان را رعايت کنيد و سال به سال روسری ها عقب تر می رود و آرايش زنان غليظ تر می شود، لابد يک اشکالی وجود دارد. حداقل اين است که مفيد نيست. مگر امربه معروف در شرايطی که فايده ای برآن مترتب نيست ساقط نمی شود؟ مگر اين بچه ها در محيط بسته و کاملا اسلامی که جلوی هر مغازه پيتزافروشی اش هم نوشته شده « رعايت حجاب الزامی است»، بزرگ نشده اند؟ مگر صدا و سيما ۲۷ سال خواهران و برادران و زنان و شوهران و پدران و دختران را در سريال ها، آن هم در خانه، با حجاب نشان نداده اند؟ مگر نه اين که اين بچه ها دستاورد جمهوری اسلامی اند؟ اگر امر به معروف فايده داشت، تا به حال لااقل اثری از آن ديده می شد. وقتی امام معصوم می گويد که اگر کسی ببيند دارند خلخال، که يک وسيله آرايشی محسوب می شد، از پای زنی می کشند و از غصه نميرد، مسلمان نيست. شما چه مسلمانی هستيد که می بينيد دختری را بخاطر لباسش می زنند و می کشند و می برند و عين خيال تان نيست؟ شما چه مجتهدی هستيد؟ چه فايده ای داريد؟ امر به معروف با اين شداد و غلاظ می شود؟ چرا کاری می کنيد که هر دختربچه و پسربچه ای پايش به زندان باز شود و خود را در موقعيت روسپی و فاحشه ببيند؟ سالها بر ديوار نوشتند بی حجابی زن از بی غيرتی شوهر اوست. فکر می کنيد با نوشتن اين جمله ذره ای از عشق آن مرد به همسربی حجابش که دوست دارد مانتوی اجباری را با مدلی بپوشد که زيباتر می داند، داده شد؟ جز اينکه عرض دين را برديد و زحمتی چند روزه داشتيد، چه فايده ای از اين رفتار شداد و غلاظ برديد؟ جز اينکه مانند محسن مخملباف و مسعود ده نمکی و هزاران تن ديگر حالا اصلا مشکلی با حجاب نداريد. مشکل مردم چيست که شما همه چيز را با تاخير می فهميد؟
آقای ناصر مکارم راست می گويد که وضع حجاب در آمريکا بهتر از ايران است. اين درست است، در آمريکا زنان مجبور نيستند برای نمايش خود از همين يک وجب صورت استفاده کنند، می شوند موجودات طبيعی، سرکارشان مرتب و با لباس عادی می روند و وقت تفريح هم شايد آرايشی رقيق کنند. اما چه شده که در ايران، اين همه مردم می خواهند گونه ای ديگر باشند، پسرها می خواهند شبيه کسی شوند که نيستند و دخترها می خواهند شبيه کسی باشند که با شخصيت شان فاصله دارد. در هيچ جای جهان اين همه جراحی پلاستيک برای تغيير شکل صورت اتفاق نمی افتد، چرا که مردم متوجه خودشان نيستند. شما دائما به زنان می گوئيد که عروسکند، مانکن هستند، کثيف و پليدند و در حال تحريک کردن هستند. انتظار داريد يک مانکن چطور لباس بپوشد؟ انتظار داريد يک عروسک چگونه آرايش کند؟ شما هر روز به نيمی از مردم توهين می کنيد و اين نيم مردم هر روز به شما دهن کجی می کنند. آنان دشمن نيستند، دشمن شمائيد.
می گوئيد که ماهواره ها زنان و مردان را فاسد می کند. چرا اين ماهواره ها در کشور خودشان اين اثر را ندارند؟ چرا در تمام اروپا و آمريکا پيدا کردن زنی که هفت قلم آرايش کرده اين قدر سخت است؟ اصلا کسی آرايش نمی کند. آدم ها خودشان را دوست دارند، مجبور نيستند دائما خودشان را عوض کنند. مسوول تمام فساد اخلاقی در ايران دولت و حکومت و روحانيون کشور هستند، آنان هستند که با اجبار کردن آنچه لازم نيست، کاری می کنند تا اين بت عيار هر لحظه به شکلی درآيد.
اين سنت سی سال است که هر سال ادامه دارد، هر سال پليس برای اينکه بودجه بيشتری بگيرد، پول تحقير خواهر و مادر و دختر خودش را از مجلس احمقی که می داند با دادن اين پول دختر و خواهرش تحقير خواهد شد، می گيرد و مثل سگ هار به جان مردم می افتد. هر سال يک مشت تاجر فاسد بابت سازماندهی طرح حجاب و خريد بنز و لندکروزر و لباس و عينک ترسناک پورسانت می گيرند و با گرم شدن هوا به جان زنان بيچاره اين مرز و بوم می افتند، تا پس از چند روز يا احتمالا چند هفته، « هاش» خون شان کم شود و صاحبان شان آنها را زنجير کنند و تازه يادشان بيفتد که جنايت و دزدی و شرارت در کشور بيداد می کند و آنها همين يکی را که جذاب ترين نوع مبارزه است، برای جنگيدن انتخاب کرده اند. و واقعا چه لذتی دارد جنگيدن مردی با اسلحه و باتوم و کلاه با زنی که کيف رفتن به محل کار دستش است و دارد باری از روی بارهای مملکت برمی دارد، تا شما حمقا مملکت را کاملا به گه نکشيد. چه افتخار و شهامتی است که چهار مرد به جان يک زن می افتند تا او را به زور سوار ماشين پليس کنند. و چه آزادمردی است صفار هرندی که بخشنامه می کند که روزنامه ها حتی اگر ديدند که دارد ظلمی می شود، حق ندارند کلمه ای از اين جور و بيداد بنويسند. واقعا شرم آور نيست، سگ های هار درنده را به جان زنان و دختران مردم رها می کنيد و سنگ که نه، حتی فرياد زدنی را نيز از ملت دريغ می کنيد؟
آقای سردار احمدی مقدم! هفته ای قبل مصاحبه کرديد و گفتيد که بدحجابی جزو پروژه براندازی نرم است. گفتيد که مواد مخدر و قرص های روانگردان خطرناکند، گفتيد که اشرار و قمه کشان و کسانی که برای نواميس مردم ايجاد مشکل می کنند، خطرناکند، گفتيد مصرف مشروبات الکلی غيرقابل تحمل است. گفتيد و گفتيد و از ميان دهها عامل براندازی، پس از يک هفته تمام نيروی تان را گذاشتيد برای مبارزه با زنان بدحجاب. می دانيد چرا؟ برای اينکه اين کار ظاهر جامعه را زودتر درست می کند و برای نيروهای انتظامی جذاب تر است، پول خوبی هم بابت آن به نيروی انتظامی می دهند، زحمت رفتن به کردستان و خراسان و بلوچستان برای مبارزه با اشرار را ندارد. بگذريم از اينکه در اين مدت اشرار هم از دست شما راحت می شوند، چون مشغول مبارزه مهم تری هستيد. من با شما عهد می کنم که صدای اين سازی که حالا می زنيد بزودی در می آيد، چنان زود و سريع که خودتان زودتر از همه بساط تان را جمع کنيد. ديگر مردم به پليس مانند کسانی که حافظ جان و مال مردم هستند نگاه نمی کنند. شما نه تنها سياست ده ساله گذشته پليس را خراب کرديد، بلکه مانند انسانی عصبی چنان رفتار کرديد که بعدا مجبوريد ده برابر همين باج بدهيد، مجبوريد بدحجابی را ده برابر همين تحمل کنيد. شما تمام آرای انتخاباتی جناح طرفدار خودتان، يعنی احمدی نژاد و اصولگرايان و هر کسی که در اين وضع خاموش بنشيند را از بين برديد.
روزی که نظاميان احمدی نژاد را چون دلقکی بر چوبه ای کردند تا با بازی انقلابيگری چند صباحی اصلاحگران جامعه بيمار ايران را از بالين اين بيمار مشرف به موت دور کنند، گفتيم و گفتند که اين مردک برای دادن پول نفت نيامده و اين مردک برای مبارزه با امپرياليسم نيامده و اين مردک برای مبارزه با غارتگران نفتی نيامده و اين مردک برای جنگيدن با اسرائيل نيامده و اين مردک برای توليد انرژی هسته ای نيامده، او آمده است تا مردمان ايران زمين را تبديل به نکبتی چون خودش کند، او آمده است تا چادر توی صورت دخترها بکشد و زنان را وسط خيابان کتک بزند و لباس مردم کنترل کند، همان کاری که ۲۵ سال کرده بود. احمق ها باورش کردند و گفتند، نه، چنين نيست، اين بيچاره به فکر منافع ملت است. چپ های احمق پست کلنيال دل شان را خوش کردند که احمدی نژاد در کاراکاس در کنار دخترکی بی حجاب عکس گرفته و همان عکس را کردند پيراهن عثمان. گوئی که اين بازی اولين بار است که می شود. استالين آمد، مدتی با روشنفکران فرانسوی و آلمانی و روسی لاس زد و بعد ميليون ميليون شان را نابود کرد. و بعد افتاد به جان ملت، در پنوم پنه ملت را به دليل غرب زدگی می کشتند، در عراق بدليل مخالفت با قائد اعظم، در روآندا به دليل اينکه دماغ شان پهن بود و در ايران گروهی عقب مانده می خواهند چيزی را که خودشان هم باور ندارند، به زور اسلحه توی کله مردم فرو کنند. چه شد آن وعده و وعيد رئيس جمهور که گفت: « ما نمی خواهيم جلوی لباس پوشيدن زنان و جوانان را بگيريم»؟ چه شد آن وعده انتخاباتی مشاور رئيس جمهور که گفته بود: « از راه دور دست هنرمندان لس آنجلسی را هم می بوسيم، بخصوص خانم های شان؟» خرشان از پل پيروزی گذشت و بوی گند پس مانده شان در هوا پيچيد.
آقای احمدی نژاد! با همين تصويری که از ايران ساختيد، می خواهيد سازمان ملل را و آمريکا را اصلاح کنيد؟ با همين تصوير کتک زدن زنان می خواهيد به داد خانواده های آمريکايی برسيد؟ با همين ضجه ای که از پايتخت ام القرای اسلام بلند است، می خواهيد به فرياد مظلومان جهان برسيد؟ چه کسی در کجا، مظلوم تر از کسی است که زير پای شما دارد لگد می خورد؟ يک مشت دهاتی عوضی آدم نديده را از پشت کوه برداشتيد آورديد به شهر، هنوز بوی پهن ماچه خر همسايه زير دماغش مانده، طبيعی است که بوی عطر زنانه آنان را عصبی و روانی می کند. سفره نفتی کجاست؟ غارتگران بيت المال کجا رفتند؟ سانتريفيوژ های تان کی ما را غنی می کند؟ بوشهر چه زمانی افتتاح می شود؟ به ميليون ها نامه درخواست کار کی قرار است پاسخ دهيد؟ کم دردسر درست کرده بوديد، اين هم اضافه شد. اين نمره صفر درس اخلاق تان، اقتصاد را که تک ماده کرديد، رياضی را که با آن آمارهای تان زير ده گير کرديد، در نقاشی تان که از کشيدن يک چشم انداز عقبيد، در تاريخ که درس ترکمانچای و گلستانچای را نخوانده ايد، آقای دانشمند! علم را برای چه می خواهيد؟ برای زدن توی سر مردم؟ اين که ديگر علم نمی خواهد، يک چوب می خواهد که سردار احمدی مقدم به تعداد کافی از آن دارد. از شما می پرسم، از نظر خودتان چند درصد دانشمندان اتمی کشور يا خودشان يا خواهر و مادرشان يا همسرشان مشمول طرح بدحجابی نمی شوند؟ در تمام دانشمندان زن امروز ايران، کدام يکی را پيدا می کنيد که شامل تعريف شما از زن محجبه بشود؟ با چه کسانی می خواهيد جهان را مديريت کنيد؟ با ديوانه روانی ای مثل فاطمه رجبی که پدرش و برادرش او را عصبی می دانند می خواهيد مصداق بارز زن مسلمان بسازيد؟ شما فکر می کنيد پس از اين غائله حجاب در تمام جهان هيچ چپی حاضر است در کنار يک وحشی که به زنان مردم حمله می کند بايستد؟ مثل گاو نه من شير تمام دروغ های دو ساله را که در سطل سوابق قهرمانی دنيای عرب داشتيد، با يک لگد ريختيد زمين. حالا ديگر جرات می کنيد به خبرنگاران خارجی بگوئيد که بين دولت و ملت شکافی نيست و اگر می خواهند دليل پيدا کنند، به خيابان بروند؟ البته اگر خود آن خبرنگار را برادران دستگير نکنند و به عنوان بدحجاب به زندان نبرند.
آقايان! ملت ايران نمی تواند موضوعی به نام حجاب اجباری را بپذيرد، نه اجباری برداشتن آن را می پذيرفت و نه اجباری نگه داشتن آن را می پذيرد، اين گروهی که نمی توانند اين وضع را رعايت کنند، حداقل نيمی از جامعه ايرانند، شما اگر از نيمی از جامعه ايران متنفريد، مثل خيلی از مردمانی که از ديدن مردم شاد و سرخوش رنج می کشند، می توانيد به روستاها پناه ببريد، يا از خانه خارج نشويد، اما يادتان باشد که اين رشته حجاب ۲۷ سال است که هر سال در همين روزها تکرار می شود و روزی ديگر يا ماهی ديگر، ماجرا خاتمه می يابد و شما می مانيد و شرمساری و خجلتی بخاطر آنچه در اين بازی به باد داديد
اینم شعر ایرج میرزا در باره چادر
ایرج میرزا
چادر
بیا گویم برایت داستانی
كه تا تأثیر چادر را بدانی
در ایامی كه صاف و ساده بودم
دم كریاسِ در استاده بودم
زنی بگذشت از آنجا با خش و فش
مرا عرق النسا آمد به جنبش
ز زیر پیچه دیدم غبغبش را
كمی از چانه قدری از لبش را
چنان كز گوشه ابر سیه فام
كند یك قطعه از مّه عرض اندام
شدم نزد وی و كردم سلامی
كه دارم با تو از جایی پیامی
پری رو زین سخن قدری دو دل زیست
كه پیغام آور و پیغامده كیست
بدو گفتم كه اندر شارع عام
مناسب نیست شرح و بسط پیغام
تو دانی هر مقالی را مقامیست
برای هر پیامی احترامیست
قدم بگذار در دالان خانه
به رقص آر از شعف بنیان خانه
پریوش رفت تا گوید چه و چون
منش بستم زبان با مكر و افسون
سماجت كردم و اصرار كردم
بفرمایید را تكرار كردم
به دستاویز آن پیغام واهی
به دالان بردمش خواهی نخواهی
چو در دالان هم آمد شد فزون بود
اتاق جنب دالان بردمش زود
نشست آنجا به صد ناز و چم و خم
گرفته روی خود را سخت و محكم
شگفت افسانه ای آغاز كردم
در صحبت به رویش باز كردم
گهی از زن سخن كردم، گه از مرد
گهی كان زن به مرد خود چهها كرد
سخن را گه ز خسرو دادم آیین
گهی از بیوفاییهای شیرین
گه از آلمان بر او خواندم، گه از روم
ولی مطلب از اول بود معلوم
مرا دل در هوای جستن كام
پریرو در خیال شرح پیغام
به نرمی گفتمش كای یار دمساز
بیا این پیچه را از رخ برانداز
چرا باید تو رخ از من بپوشی
مگر من گربه می باشم تو موشی؟
من و تو هر دو انسانیم آخر
به خلقت هر دو یكسانیم آخر
بگو، بشنو، ببین، برخیز، بنشین
تو هم مثل منی ای جان شیرین
ترا كان روی زیبا آفریدند
برای دیدهی ما آفریدند
به باغ جان ریاحینند نسوان
به جای ورد و نسرینند نسوان
چه كم گردد ز لطف عارض گل
كه بر وی بنگرد بیچاره بلبل
كجا شیرینی از شكر شود دور
پرد گر دور او صد بار زنبور
چه بیش و كم شود از پرتو شمع
كه بر یك شخص تابد یا به یك جمع
اگر پروانهای بر گل نشیند
گل از پروانه آسیبی نبیند
پریرو زین سخن بی حد برآشفت
زجا برجست و با تندی به من گفت
كه من صورت به نامحرم كنم باز؟
برو این حرف ها را دور انداز
چه لوطی ها در این شهرند، واه واه
خدایا دور كن، الله الله
به من گوید كه چادر واكن از سر
چه پرروییست این، الله اكبر
جهنم شو مگر من جنده باشم
كه پیش غیر بی روبنده باشم
از ین بازی همین بود آرزویت
كه روی من ببینی؟ تف به رویت
الهی من نبینم خیر شوهر
اگر رو واكنم بر غیر شوهر
برو گم شو عجب بیچشم و رویی
چه رو داری كه با من همچو گویی
برادر شوهر من آرزو داشت
كه رویم را ببیند، شوم نگذاشت
من از زنهای تهرانی نباشم
از آنهایی كه میدانی نباشم
برو این دام بر مرغ دگر نه
نصیحت را به مادر خواهرت ده
چو عنقا را بلند است آشیانه
قناعت كن به تخم مرغ خانه
كنی گر قطعه قطعه بندم از بند
نیفتد روی من بیرون ز روبند
چرا یك ذره در چشمت حیا نیست؟
به سختی مثل رویت سنگ پا نیست؟
چه میگویی مگر دیوانه هستی؟
گمان دارم عرق خوردی و مستی
عجب گیر خری افتادم امروز
به چنگ الپری افتادم امروز
عجب برگشته اوضاع زمانه
نمانده از مسلمانی نشانه
نمیدانی نظر بازی گناهست
ز ما تا قبر چار انگشت راه است؟
تو میگویی قیامت هم شلوغ است؟
تمام حرف ملاها دروغ است؟
تمام مجتهدها حرف مفتند؟
همه بیغیرت و گردن كلفتند؟
برو یك روز بنشین پای منبر
مسائل بشنو از ملای منبر
شب اول كه ماتحتت درآید
سر قبرت نكیر و منكر آید
چنان كوبد به مغزت توی مرقد
كه میرینی به سنگ روی مرقد
غرض، آنقدر گفت از دین و ایمان
كه از گُه خوردنم گشتم پشیمان
چو این دیدم لب از گفتار بستم
نشاندم باز و پهلویش نشستم
گشودم لب به عرض بیگناهی
نمودم از خطاها عذر خواهی
مكرر گفتمش با مد و تشدید
كه گه خوردم، غلط كردم، ببخشید
دو ظرف آجیل آوردم ز تالار
خوراندم یك دو بادامش به اصرار
دوباره آهنش را نرم كردم
سرش را رفته رفته گرم كردم
دگر اسم حجاب اصلاَ نبردم
ولی آهسته بازویش فشردم
یقینم بود كز رفتارم اینبار
بغرد همچو شیر ماده در غار
جهد بر روی و منكوبم نماید
به زیر خویش كُس كوبم نماید
بگیرد سخت و پیچد خایهام را
لب بام آورد همسایهام را
سر و كارم دگر با لنگه كفش است
تنم از لنگه كفش اینك بنفش است
ولی دیدم به عكس آن ماه رخسار
تحاشی میكند، اما نه بسیار
تغییر میكند اما به گرمی
تشدد میكند لیكن به نرمی
از آن جوش و تغییرها كه دیدم
به «عاقل باش» و «آدم شو» رسیدم
شد آن دشنامهای سخت و سنگین
مبدل بر « جوان آرام بنشین»
چو دیدم خیر، بند لیفه سست است
به دل گفتم كه كار ما درست است
گشادم دست بر آن یار زیبا
چو ملا بر پلو مومن به حلوا
چو گل افكندمش بر روی قالی
دویدم زی اسافل از اعالی
چنان از حول گشتم دستپاچه
كه دستم رفت از پاجین به پاچه
ازو جفتك زدن از من تپیدن
ازو پُر گفتن از من كم شنیدن
دو دست او همه بر پیچه اش بود
دو دست بنده در ماهیچه اش بود
بدو گفتم تو صورت را نكو گیر
كه من صورت دهم كار خود از زیر
به زحمت جوف لنگش جا نمودم
در رحمت بروی خود گشودم
كُسی چون غنچه دیدم نوشكفته
گلی چون نرگس اما نیمه خفته
برونش لیموی خوش بوی شیراز
درون خرمای شهد آلود اهواز
كُسی بشاش تر از روی مؤمن
منزه تر ز خلق و خوی مؤمن
كُسی هرگز ندیده روی نوره
دهن پر آب كن مانند غوره
كُسی برعكس كُس های دگر تنگ
كه با كیرم ز تنگی می كند جنگ
به ضرب و زور بر وی بند كردم
جماعی چون نبات و قند كردم
سرش چون رفت، خانم نیز واداد
تمامش را چو دل در سینه جا داد
بلی كیر است و چیز خوش خوراكست
ز عشق اوست كاین كُس سینه چاكست
ولی چون عصمت اندر چهرهاش بود
از اول ته به آخر چهره نگشود
دو دستی پیچه بر رخ داشت محكم
كه چیزی ناید از مستوریش كم
چو خوردم سیر از آن شیرین كلوچه
« حرامت باد» گفت و زد به كوچه
حجاب زن كه نادان شد چنین است
زن مستورهی محجوبه این است
به كُس دادن همانا وقع نگذاشت
كه با روگیری الفت بیشتر داشت
بلی شرم و حیا در چشم باشد
چو بستی چشم باقی پشم باشد
اگر زن را بیاموزند ناموس
زند بیپرده بر بام فلك كوس
به مستوری اگر بیپرده باشد
همان بهتر كه خود بیپرده باشد
برون آیند و با مردان بجوشند
به تهذیب خصال خود بكوشند
چو زن تعلیم دید و دانش آموخت
رواق جان به نور بینش افروخت
به هیچ افسون ز عصمت برنگردد
به دریا گر بیفتد تر نگردد
چو خور بر عالمی پرتو فشاند
ولی خود از تعرض دور ماند
زن رفته « كولژ» دیده « فاكولته»
اگر آید به پیش تو « دكولته »
چو در وی عفت و آزرم بینی
تو هم در وی به چشم شرم بینی
تمنای غلط از وی محال است
خیال بد در او كردن خیال است
برو ای مرد فكر زندگی كن
نِه ای خر، ترك این خربندگی كن
برون كن از سر نحست خرافات
بجنب از جا، فی التأخیر آفات
گرفتم من كه این دنیا بهشت است
بهشتی حور در لفافه زشت است
اگر زن نیست عشق اندر میان نیست
جهان بی عشق اگر باشد جهان نیست
به قربانت مگر سیری؟ پیازی؟
كه توی بقچه و چادر نمازی؟
تو مرآت جمال ذوالجلالی
چرا مانند شلغم در جوالی؟
سر و ته بسته چون در كوچه آیی
تو خانم جان نه، بادمجان مایی
بدان خوبی در این چادر كریهی
به هر چیزی بجز انسان شبیهی
كجا فرمود پیغمبر به قرآن
كه باید زن شود غول بیابان
كدامست آن حدیث و آن خبر كو
كه باید زن كند خود را چو لولو
تو باید زینت از مردان بپوشی
نه بر مردان كنی زینت فروشی
چنین كز پای تا سر در حریری
زنی آتش به جان، آتش نگیری
به پا پوتین و در سر چادر فاق
نمایی طاقت بیطاقتان تاق
بیندازی گل و گلزار بیرون
ز كیف و دستكش دل ها كنی خون
شود محشر كه خانم رو گرفته
تعالی الله از آن رو كو گرفته
پیمبر آنچه فرمودست آن كن
نه زینت فاش و نه صورت نهان كن
حجاب دست و صورت خود یقین است
كه ضد نص قرآن مبین است
به عصمت نیست مربوط این طریقه
چه ربطی گوز دارد با شقیقه
مگر نه در دهات و بین ایلات
همه روباز باشند این جمیلات
چرا بی عصمتی در كارشان نیست؟
رواج عشوه در بازارشان نیست؟
زنان در شهرها چادر نشینند
ولی چادر نشینان غیر اینند
در اقطار دگر زن یار مرد است
در این محنت سرا سربار مرد است
به هر جا زن بود هم پیشه با مرد
در اینجا مرد باید جان كند فرد
تو ای با مشك و گل همسنگ و همرنگ
نمیگردد در این چادر دلت تنگ؟
نه آخر غنچه در سیر تكامل
شود از پرده بیرون تا شود گل
تو هم دستی بزن این پرده بردار
كمال خود به عالم كن نمودار
تو هم این پرده از رخ دور میكن
در و دیوار را پر نور می كن
فدای آن سر و آن سینه باز
كه هم عصمت درو جمعست هم ناز
Windows Live Writer فوریه 4, 2008
Posted by امیر in فناوری اطلاعات و ارتباطات, مطالب روزمره.add a comment
اين نرم افزار محصول شرکت معظم ميکروسافت ميباشد. به نظر من اين نرم افزار اولين ، تنها و بهترين نرم افزار مورد نياز ما وبلاگ نويس ها است. شما به کمک اين نرم افزار ميتونيد مطالب خودتون را بصورت Offline بنويسيد و در اولين فرصت که Online شديد آنها را به وبلاگ خودتون ارسال کنيد. کارش تقريبا مانند Outlook است. تنها با اين تفاوت که به جاي ايميل شما وبلاگتون را کنترل ميکنيد. بر حسب اتفاق اين پست اولين استفاده من از اين نرم افزار است. من که به شما اين نرم افزار را پيشنهاد ميدهم. براي نصب اين نرم افزار بايد بر روي سيستم خود دات نت فريم وورک را نصب کرده باشيد. در هنگامه نصب هم بايد آنلاين باشيد.کلا نصبش حدود 1 الي 2 دقيقه طول ميکشه. در آخر هم لينک دانلود مستقيم نرم افزار را گذاشتم که حدودا 4.5 مگابايت است. پس بنابراين به شما پيشنهاد ميدم اگه از اينترنت Dial Up استفاده ميکنيد ، از يک نرم افزار مديريت دانلود کنيد. در مورد اين نرم افزار هم در
وبلاگ يکي از دوستانم به نام مژده مطالب جالبي ديدم که براتون ميذارم. مطلب ايشون :
Microsoft جديدا برنامهای رو به نام Windows Live Writer منتشر کرده که با استفاده از اون میشه داخل کامپيوتر مطالب رو نوشت و عکسها رو اضافه، کوچيک بزرگ و مرتب کرد و با يک دکمه مطلب و عکسها رو به وبلاگ انتقال داد و منتشرشون کرد.
نکته خيلی جالب اين برنامه اينه که با گرفتن آدرس وبلاگ و يوزرنيم/پسورد خودش قالب وبلاگ رو تشخصيص میده و محيط برنامه رو شبيه به قالب وبلاگ در مياره به طوری که انگار عينا داخل خود وبلاگ داريم مینويسيم. اين کار کمک میکنه موقع نوشتن مطلب دقيقا ببينيم مطلب در نهايت به چه صورتی در وبلاگ قرار میگيره.
قرار دادن عکس توی مطالب با اين برنامه خيلی ساده شده. به راحتی با زدن دکمه «Insert Picture» و انتخاب عکس، اون عکس به مطلب اضافه میشه اون وقت همونجا میتونيم سايزش رو کوچيک بزرگ کنيم و بهش افکت بديم و در صورت نياز اسم وبلاگ رو برای جلو گيری از استفاده غير مجاز بهش اضافه کنيم. محيط شبيه به قالب وبلاگ کمک میکنه که دقيقا متوجه بشيم که اندازه عکس قالب رو به هم میريزه يا نه. اين برنامه میتونه عکسهای کوچيک شده رو به عکس با سايز واقعی لينک کنه.
برای اينکه اين برنامه عکسها رو خودش اتوماتيک آپلود کنه میشه موقع معرفی وبلاگ مشخصات FTP سايتی رو بهش داد يا در صورتی که سيستم وبلاگ خودش میتونه عکسها رو آپلود کنه (مثل Movable Type) از اون شيوه استفاده کرد.
معرفی وبلاگ به اين برنامه خيلی سادهاس. با گرفتن آدرس و يوزرنيم/پسورد خودش سيستم و بخش ورود به وبلاگ رو تشخيص میده.
اين برنامه از سيستمهای:
Windows Live Spaces
Word Press
TypePad
Blogger
Movable Type
و چند سيستم ديگه پشتيبانی میکنه. اميدوارم خدمات دهندگان ايرانی هم با پشتيانی از سيستمهايی که اين برنامه ميشناسه امکان استفاده از سيستم خودشون رو برای مردم فراهم کنند.
خاطرات مرده فوریه 4, 2008
Posted by امیر in مطالب روزمره.add a comment
وقتي ياده چشمهاي قشنگ آسمونيت ميفتم،
وقتي ياده اون خنده هاي شيرين تر از عسلت ميفتم،
انتظار نداشته باش که بغض گلومو فشاد نده،
وقتي الان اشک تمام شيشه عينکمو پوشونده،
انتظار نداشته باش به ديگران بگم گريه نکردم.
وقتي ياده اون روزي ميفتم که زمين خورده بودي و لنگان لنگان راه ميرفتي و درد ميکشيدي،
انتظار نداشته باش که از شدت ناراحتي شب خوابم نبره،
وقتي دارم نقشه هاي يک ساختمان رو ميکشم،
انتظار نداشته باش که خودمو و خودت رو توش نگاه نکنم،
نميدونم بگم يا نگم
ولي بدون خيلي ميخواستم فقط يک جمله بهت بگم ولي
نميتونستم نميدونم چرا شايد ميترسيدم
ولي الان ديگه نميترسم
کاش دوباره اينجا بودي تا من بهت بگم
بهت بگم که چقدر دوستت دارم.
بلکه فقط همين دوستت دارم.
دوشنبه
15 بهمن 1386
بوسه بیشرمی فوریه 3, 2008
Posted by امیر in سیاسی و اجتماعی, مطالب روزمره.add a comment
هفته گذشته جناب فرهود آذرسینا دانشجوی بیست و پنج ساله مقطع دکترا با پذیرفتن جرم خود در یک دادگاه کانادایی به دو ماه زندان محکوم شد. از آنجا که سه هفته در زندان بوده است و قاضی هر روز را دو روز در نظر گرفته است پس از تحمل هجده روز دیگر آزاد خواهد شد. جرم ایشان؟ بوسیدن سینه یک دختر بیست ساله کانادایی در آسانسور، که ضرب و جرح جنسی قلمداد می شود. در دفاع از خود آقای آذرسینا به دادگاه گفته اند که وقتی سینه های بیرون است نمی توان از همه مردان توقع داشت که خود را کنترل کنند.
احتمالا این داستان به زودی به داستان با مزه ای تبدیل می شود که آذرسینا به دوستان خود خواهد گفت و با هم به بی ظرفیتی دختر خانم کانادایی خواهند خندید. البته ایشان گناهی ندارند.همیشه تقصیر زنان زیباست که مردان را تحریک می کنند، گاهی با پوشیدن چکمه تبرج می کنند و گاهی در آسانسور در کشوری غیر از ایران یک پیراهن معمولی می پوشند. مردانی مانند جناب آذرسینا قرار نیست کنترلی بر رفتار خود داشته باشند، می توانند ببوسند وتجاوز کنند و احساس بیگناهی کنند.
من امروز شرمسارم، من امروز شرمسار جوان احمقی هستم که علیرغم پیشرف تحصیلی در او نه از شعور، نه از وقار و نه از شخصیت خبری نیست. شرمسارم چون مرد هیزی راه آسان را برگزیده است و به جای باور کردن مسوولیت، به جای کنترل خویش و به جای انسان بودن به حیوان وقیح و بیشرمی تبدیل شده است که گویی از محیط اطراف خود هیچ می آموزد و تنها می جهد.
واقعیت اینجاست که از مردان می توان و باید توقع داشت که خود را کنترل کنند و مردان باید خود را کنترل کنند. وگرنه پدر جناب آذرسینا تا کنون برای ایشان چندین دوجین خواهر و برادر ناتنی مهیا کرده بود. این بهانه، این باور و این تاکتیک که زنان گنهکارند چون زیبایند و چون جذابند بر مردان حرجی نیست، پیراهن نخنمایی است که هرزگی دلیل پردازان را می رساند؛ چقدر حماقت و چقدر وقاحت.
آیا وقت آن نرسیده که ما خود در جمع خود این باورهای هرزه پرور را کنار بگذاریم؟ آیا وقت آن نرسیده است که به خود و به دوستانمان یادآور شویم که کرم از ماست و ما مسئولیم؟ نه زنان، نه طرح امنیت اجتماعی و نه سرکوب امیال؟ ما مسئول اعمال خود هستیم و مسئول غفلتمان از آموزش جنسی. اینجا که امکانات هست! بیایید یاد بگیریم ویاد بدهیم.
منبع : وبلاگ بابا لنگ دراز در شيکاگو